چیزی نمی تونم بگم، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم، خاموش خاموشت کنم ...
تنهاییآمو بعد از این، با قلب کی قسمت کنم
واسه فراموش کردنت، باید به چی عادت کنم
تو باید از من رد بشی، من باید از تو بگذرم ...
کاری نمی تونم کنم، باید بیُفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم، تنهای تنها سر کنم ...
یک عمر باید بگذره، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره، با من یکی هم خونه شه ...
احساس امروزم به تو، تنها یه شب وارونه شه
چند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنم
یک عمری باید بگذره، تا امشبو باور کنم ...
چیزی نمی تونم بگم ...
امروز یه رو دستی از دو تا کلاغ خوردم که تا حالا نخورده بودم! کلاغ های انتشاراتی
۲ هزار تومنی نو به این کلاغ ها دادم به من گفتن این تقلبیه! هر هر هر! زهرمار! عینه بَ بَ یی میخندیدند! بهش گفتم:
اه؟ اینطوریه؟! یکی طلبت!
پ.ن: منتظر عکس العمل من باشید!
بروچز محض بالا بردن کلاس وبلاگم میخواستم به عرض برسونم من امروز متوجه شدم یه بازدیدکننده از انگلستان دارم!!
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
تراوشات مغز من داره جهانی میشه!
تا حالا شده مامانتون برنج شیرین درست کنه؟!
مثلا گوشه برنج یه سیب بذاره که وقتی برنج داره دم میکشه آبش بره لای پلو و ...؟!
پ.ن: من شده!