معلوم نیست کی هستی و چی هستی
گاهی اینقدر بزرگ میشی که ...
- کیکتو می ندازی واسه گنجشکا اینطوری
- یا خیلی مهربون میشی و دست مامانتو میگیری و تو چشاش طوری نگاه میکنی که خودش میفهمه که خیلی دوسش داری اینطوری
- گاهی توی خوابگاه غذای خوشمزه درست میکنی درست مثل مامانا یا خانومای خونه . و واسه خوردنش حرص میزنی و بشقابتو پر میکنی و بعد به دوستت میگی که به همه میگی اون بشقابی که کمتره مال توئه تا آبروت نره مثلا! اینطوری
گاهی خیلی بچه می شی اینقدر کوچیک که ...
- وقتی دوستت ژله فردمند می خره کلی مسخره بازی در میاری و بهش میگی عادلانه بین خودش و تو تقسیم کنه اونم اینطوری تقسیم میکنه که سمت چپ مال تو باشه . بعد تو از ایی عدالت شاخ در میاری و شروع میکنی به خوردن ژله های سمت راست!
- یا توی کتابخونه دانشگاه شاتوت میخوری و یه شاتوت میدی دست دوستت و از شاه توت عکس میگیری اینطوری
-گاهی مثل دیشب طالبی میشکنی تا دوتایی با دوستت دخلشو در آرید اما بی مزه از آب در میاد و تقریبا همشو میندازین دور بعد تصمیم میگیری که از طالبی عکس بگیری و اینقدر دستتو میپیچونی تا لاکت معلوم شه اینطوری بعد از دوستت و خودت خجالت می کشی و میگی حالا میخوای تو هم بیا تو عکس و اونم میاد اینطوری
-حتی بعدش مثل بچه گیات پفک بخوری اینطوری
تو هر کی هستی خود منی .
می رم توی دستشویی ... توی آیینه خودمو نگاه می کنم ....
این منم؟ این چشما همونه ؟
با پشت دستم محکم خط چشممو پاک می کنم . ریمل و خط چشمم و با چند تا قطره اشک می ماسه پایین چشم ...
می دونم چرا چند ساعته اینطوری سرم درد می کنه
می دونم ...
امشب چه سرد و سخته , حکایت جدایی
من بی تو خیلی تنهام , تو دیگه نمی یایی
رفتی بیرون از دلم , وای که چه کار سختی
میخوام دنیا نباشه , با این همه بدبختی
من دیگه تنها نیستم , حتی اگه نباشی
من هستم و خود من , با یک بغل تنهایی
از این تلخ تر نمیشه , روز به این قشنگی
نبینمت گل من , نگم الـــــــــــهی باشی
نگم زنده بمونی , داغتو من نبینم
حتی توی همین روز , دستاتو من نگیرم
روز تولد تو , منم می رم به درک
الهی که خوش باشی , تولدت مبارک!
۱۳ خرداد 89 - ساعت 15/12 شب
گرمسار - ملودی
× چونکه روز 19 و 20 ام دوباره باید برم گرمسار و اونجا به نت دسترسی ندارم شعری رو که 13 ام گفته بودم برای 20 ام مجبور شدم الان بزارم ×