گاه در بستر خویش ، پهلو به پهلوی گریه که می غلتم ،
با من از رفتن ، از احتمال
از نیامدن ، از او ، از ستاره و سوسو سخن می گویی .
شانه به شانهء من
با من از دقیقهء زادن ، از هوا ، از هوش ،
از هی بخندِ هفت سالگی سخن میگویی .
خدایا چقدر مهربانی کنار دستانمان پَرپَر می زد و
آیینه نبود تا تبسم خویش را تماشا کنیم ...
:*
تراوشات مغزتو دوست دارم!
زندگی زیباست,زشتی های ان تقصیر ماست,در مسیرش هر چه نازیباست ان تدبیر ماست,زندگی اب
روانیست,روان میگذرد,انچه تقدیر من و توست همان میگذرد